تبليغاتX
هذیان های بیداری

هذیان های بیداری

قطعات یک ذهن سنگین

             

شاید هنوز زود باشد تا بگویم بازگشته ام...البته شاید!

شاید هم در معنای بازگشت مشکل داشته باشیم.شاید باید به تفاهم برسیم.شاید اصولا آن بازگشتی که تو فکر می کنی وجود نداشته باشد...

شاید می خواهم بازنگردم به آنجایی که بوده ام ...شاید تو ، آنجا که من بوده ام را نمی شناسی و نمی دانی...

شاید برای همین است که می گویی چرا بازگشت نه؟!!

شاید...

شاید باید تمام کنم این شاید ها را ...بگویم حتما...اما فاصله هست تا اطمینان...تا سخت شدن چسب هایی که به ترک های زخمم مالیده ام...

که من هنوز در چله ی بازگشت ام...چله که می دانی چیست؟

چهل شب و روز به تصمیمی فکر کردن، تلاش کردن و رسیدن ...!

و ۴۰ عددیست که یکبار در تولد گذرانده ایم و یکبار در مرگ خواهیم گذراند و من در میانه این دو ممات و حیات ، به نیمه جانی رسیدم تا چله گرفتم از مرگ حیات به حیات مرگ!

چه می دانم یا چیزی در این مایه ها...مهم این نیست.

مهم، به قول تو بازگشت است.

بازگشت...تو چه فکر می کنی...به کجا؟

به نظر می آید به خود...

به من!

+ نوشته شده در ساعت توسط maha

 

این راه  شاید که پایان ندارد...

 

آخر من که هرقدر میروم نمی رسم.

 

هر قدر می روم میبینم راه طولانی تر می شود...

 

میبینم راه طاقت فرساتر می شود...

 

آن فردای من کجاست...آن اتمام روز دلتنگی ام...؟!!!

 

دارد باورم می شود وعده ها ... رویا ها و آرزو ها تحقق ناپذیرند ..

 

من به عمق تنهایی نزدیک تر می شوم هر روز...

 

شاید هم گم شده ام ...بیراهه ها عجب برای من راه می نمایند!!!


 

+ نوشته شده در ساعت توسط maha

 

 

هیچ رنگی ندارد.

 

هیچ چیز

 

هیچ کس

 

هیچ...

 

آنچه دارد فرو میریزد روح منست.

 

و من میبینم به پایان نزدیکم...

 

اگر آغاز نشوم...

 


+ نوشته شده در ساعت توسط maha |

بيزاري از شب فريب است اگر در ستايش روز ترانه اي نخوانی

نفرت از گذشته دروغ است اگر آيند ه را با تمام لونديهايش نپذیری

و سخن گفتن از آزادي ياوه است اگر با تمام اسارت ها نجنگی


 

                                      ...
به تو مشكوكم دوست من


زيرا با تمام غوغاهايت

زيرا با تما م فرياد هاي رعد آسایت


چيزي را در جيب هايت پنهان كرده اي

چيزي از گذشته را...

 

                               ***

  یادت باشد چیزی از گذشته را باید پنهان کرد...باید نگفت...باید ...

چرا که به هیچ کس اعتمادی نیست...تو به من مشکوکی ...

ولی من به تو و او و آنها هم مشکوکم...چرا که هر یک چیزی

 برای آزارم در چنته دارند...هر چند خود نخواهند...گویی

آدم ها آفریده شده اند برای اینکه همدیگر را در آزمون های

سخت و طاقت فرسا بیازمایند و تازه اگر کسی سربلند

هم بیرون آمد...دست  بر شانه هایش نخواهند گذاشت...

تنها نگاهی کوتاه خواهند کرد و سعی خواهند کرد یادشان بیاورند

 کجای کار را اشتباه کرده اند...ما فراموش کاریم عزیزمن...

اما نه در برابر گذشته های تلخ...در برار خاطره های خوش...

ما یادمان می رود چند بار از کسی شنیده ایم که دوستمان دارد...

اما خوب حفظ می کنیم تنها یک بار ازتو بدم می آید را...

ما خیلی چیزها را در جیب هایمان پنهان کرده ایم...خیلی!!!

 


 +متن بالاتر از وبلاگ روشن شب بود و پایین تر کامنتی بود که
 براش گذاشتم.درسته اینجا بازدید کننده ی چندانی نداره
ولی خب خیلی این دو تا متن رو دوس دارم...
دوس دارم همه جا اینا رو تکرار کنم.خیلی!
+ نوشته شده در ساعت توسط maha

 

آمده اي و لبخند ميزني! آمده اي و آمدن طلب ميكني!؟!

آمده اي و بي خيال گذشته، گرم صحبت شده اي! گويي كه اتفاقي نيفتاده!

آمده اي و گله مي كني كه از تو خبر نمي گيرم، احوال نمي پرسم...

آمده اي و ... اصلا چرا آمده اي؟!

 فكر كرده اي فراموش كرده ام كه با من چه كردي؟ فكر كرده اي كه يادم رفته

چطور مثل يك غريبه كنارم گذاشتي و ديگران را بر من ترجيح دادي؟

فكر كرده اي فراموش كرده ام چطور مرا به محاكمه محبتم فرا خواندي؟

 يادم رفته آن نگاه هاي بي شرمت را، وقتي پرسيدم تو باز هم به سراغ او..

 ونگاهي كه خنديد و...

آمده اي كه چه؟

 آمده اي كه مرا ميهمان بزم زجر كشي ام كني؟

آمده اي باز هم تنهايي ام را به رخم بكشي؟

ممنون عزيزم، ممنون كه يادم دادي پاسخ محبت، پاسخ نگراني، پاسخ اعتماد

و پاسخ تمام حسهاي بي مبالغه،چقدر تلخ و شكننده است.

 

حالا آمده اي و از من حال ميپرسي! انگار كه غافلي از درون من...

آمده اي به خواب من كه ...خواب؟ خواب بودم ؟!

تو ...درخواب...

ببين ...

ديگه به خواب من ...

بازم بيا! اگه فراموشم نكردي! 

   

                

+ نوشته شده در ساعت توسط maha

  چه كنم با دل تنها، چه كنم با غم دل، چه كنم با اين غم ،دل من اي دل من ...!

 

 

چيزي نيست، جزملال، جزتمنا، جز لحظه هاي بي تويي!چيزي نيست. چيزي نيست جز

 

 اينكه دارم به اوج بي تويي مي رسم. جز اينكه بريده ام. جزاينكه... هيچ چيزي نيست!

 

صحنه يك نيمكت است با يك درخت كهنسال كنارش با زميني از خاك هاي آشفته و

 

يك نفس آتشناك در سوز زمانه و نرده هايي كه كشيده شده اند براي حفظ امنيتي نا امن !

 

خارجي ـ صبح ـ رد اشك و بي تويي...!

 

داخلي ـ شب ـ رد...اشك وبي تويي...!

 

اشكهايم تمام شد، با من سخن بگو! مرا درياب، مرا به آغوشت بسپار...!

+ نوشته شده در ساعت توسط maha

 

 هجوم است...

هجوم صدا و رنگ و فاصله.

گویی هزار هزار ترسیده عالم، دست بر دو گوش گذاشته باشندو جیغ بکشند بی وقفه . هزار هزار نقاش، سطلهای رنگ را بی ترکیب پاشیده باشند روی هر سطح و نا سطحی 

 و گویی ساعتها، روزها، فاصله است میان هر چیزی و همه کس.

 فاصله ای که نه به پیمایش نزدیک تر که دورتر می شود...

 هه... انگار که به عکس راه می روی.

هجوم است و در این میان در این بحبوحه لکه ای سفید دایره وار می چرخد تا از این هجوم رهایی یابد.

 رهایی از همه چیز.

 قل می خورد تا بلکهگوشه ای بیاساید، تا نفس بگیرد،  تا رنگین شود وآواز کند و برسد.اما هر رنگی که هست، بی رنگی ایست

. تمام رنگها به  بیرنگی، نه به بد رنگی عالم اند. تمام صدا ها ، نه آواز و آوا ، که جز فریادی

شوم مضحک بر خرابه های موهوم عالم نیستند و فاصله ها شاید که عمق دارند که نمی شود رسید .

شرمشان باد هر رنگ و صدا و فاصله ای را...

 لکه ی سفید می اندیشد آیا می رسد آن زمان...؟

و تکرار می کند پس  کی؟ و به پژواک می شنود طنین صدای خود را ...کی ...کی ... و لکه سفید بی

 آنکه  بداند ، صدا برصدا ها افزوده و با بودنش رنگ بر رنگها و با حرکتش فاصله بر مسافت ها.

آه فدای این لکه سفید... این خوش باور کوچک...!

                                               

+ نوشته شده در ساعت توسط maha |

امروز خب ،امروز...

 

 توقع داري چه بشنوي؟ مي خواهي من هم لبخند بزنم! اصلا چرا با من آمدي؟ تو كه كار داشتي، خوب صبر مي

 كردي من مي رفتم بعد! چرا همراه من شدي در مسيري كه هر تكه اش خاطره اي از روزهاي با هم بودنمان است...!

 

دوست داشتي زجرم مي دادي با سكوتت ؟چكار مي كردم؟ لعنت به من! بايد وقتي ميديدم تو هم با ما ميروي تنها ميرفتم. آره بايد ميرفتم!

 

اما در حركاتت حرفي پنهان شده بود. نتوانستم كه نشنوم، نتوانستم !

 

ماجرا به همين جا ختم نميشود. تازه وقتي شروع ميشود كه من ميگويم دارم از تشنگي هلاك مي شوم و تو مرا مي كشاني براي خريد يك بطري آب معدني از يك سوپري كه نمي دانم كجاست !

 

و وقتي جلوي كافي شاپ مي ايستي تازه ميفهمم چه خيالي داري !

 

 مرا مهمان آب طالبي سرد مي كني ،من خيلي بي خيال آنرا هورت مي كشم و از سلامتي فيدل كاسترو كه تو روزنامه نوشته مطمئن ميشوم !

 

تو مي خندي... به هورت كشيدنم يا به بي خيالي ام، نمي دانم فقط ميدانم لبخندت تلخ است، خيلي تلخ...!

 

 اين آب طالبي زهرماري هم شيرينش نمي كند...اه.

 
+ نوشته شده در ساعت توسط maha

 

شاید خسته ام.نمی دانم ....نمی دانم این پیاده رو چرا تمام نمی شود...چرا نمی رسم.

حتی سرابی هم نیست که دل به آن خوش کنم. تمام مغازه ها را سر کشیده ام، سفارش سنگ قبر  قبول نمی کنند.از هر کدام که می پرسم حتی سر هم بالا نمی کنند ببینند چه می خواهم...این پیاده رو تمام نمی شود....نه! نگو که مرده ام،باورم نیست!

چرا تمام لذت های من در اوج زجر من هدیه ام می شود؟

چرا رها نمی شوم...چرا دلم می تپد...چرا نبضم تند می زند...چرا آرام نمی گیرد؟

تمام کن این داستان را...تمام کن!من اشکی ندارم.مرگ هیچ شخصیتی دلم را نمی لرزاند...اگر به دنیا بیایند من خواهم لرزید...

فصل های من تمامش به یغمای زمستان رفته است.تمام پرنده های کوچک ترانه خوان طعمه کرکس شده اند.

خوب من، به کدام شعر ناامیدی ات را بسرایم که بفهمی...هان؟ چگونه دلت نشکنم که من....

کاش میشد مرا خواند. شاید آوازهایم مرا معنی می کردنند...شاید....مرا به آواز بخوان...

+ نوشته شده در ساعت توسط maha

دیگه حرف از متن ادبی و کنایه گویی و حرف با استعاره گفتن ،‌ گذشته !

با توام...آره با تو... ازت بدم می یاد.تو بزرگترین دروغگویی هستی که من تو عمرم دیدم.

حیف اون سیلی که هیچ وقت فرصت نشد تقدیمت کنم...

دیوونه...داری با کی دوئل می کنی؟ هان؟!!! برگرد پشت سرت کسی نیست...

تو ارزش کشته شدنم نداری.حالا برو و خودت بمیر.

بذا من دومین کسی باشم که اینو بهت گفت.

حیف که نمی فهمی...حیف!

+ بهم حق می دید که بعضی وقتا دل آدم فقط با همین جور لعن و نفرین ها خنک میشه؟!!!

البته دلم خنک نشد ...فقط اینارو داشته باش...یه پست حسابی برات دارم.فقط الان حوصله فکر کردن به تو  رو عمرا ندارم.منتظرم باش پسر ....

+ نوشته شده در ساعت توسط maha |